عبدالله «شرخر»

عبدالله «شرخر»

«شرخر» به کسانی گفته می شد که چکهای مردم را مثلا به تومانی پنج ریال می خریدند و بعد با توسل به همه وسایل برای وصول چکها به نفع خود اقدام می کردند . تقریباً کاری شبیه به آنچه ماموران وصول یا Collector ها در آمریکا انجام می دهند .

عبدالله شرخر نه فقط چک وصول می کرد بلکه پول هم نزول می داد و اسناد رهنی یا شرطی می گرفت و با سوء استفاده از عدم توانایی بدهکاران و تمدید مدت در نهایت ملک آنها را تملک و تصاحب می کرد .

وصف او را از رفیقی که آن زمان کارمند بانک اصناف چهار راه سیروس بود شنیده بودم که قبا یا روپوشی از جنس «اُرمک» می پوشد و عرقچین بافتنی بر سر می گذارد و همیشه کیف مندرسی پر از چک و سفته و اسناد رهنی و شرطی زیر بغل دارد .

عبدالله شرخر در همان بانک حساب داشت . رفیقم تعریف می کرد که رئیس بانک عوض شده بود و طبعاً عبداله را نمی شناخت . در روز اول استقرارش، عبدالله از در وارد شد و یک راست سر میز رئیس بانک رفت تا تلفنهایی را که می خواست بزند (کاری که همیشه می کرد و غرضش صرفه جویی بود !)

رئیس بانک که او را نمی شناخت با تشدّد به او گفت «مگر اینجا طویله است که سرت را پایین انداختی و آمدی و تلفن برداشتی ؟» واضح است که ظاهر ناهنجار عبدالله هم در شدت این برخورد لفظی تأثیر داشت .

« عبدالله شرخر» بدون اینکه چیزی بگوید، دسته چکش را بیرون آورد، عددی نوشت و مشغول صفر گذاشتن در جلوی آن شد . کارمندان قدیمی که تازه متوجه قضیه شده بودند هجوم آوردند و «آقا عبدالله» را به رئیس معرفی کردند و همراه با رئیس بانک به دلجویی از او پرداختند تا حسابش را نبندد و خلاصه با کلی منت کشی و التماس و پوزشخواهی قضیه ختم به خیر شد.

بار دیگری که اسم این فرد را شنیدم زمانی بود که در روزنامه خواندم یکی از بدهکارانش که گویا از او قرضی گرفته و خانه اش را گرو گذاشته و با انباشته شدن بدهی و چک روی چک دادن، در نهایتا خانه اش را از دست داده بود . زمانی که عبدالله شرخر برای تخلیه خانه با مأمور مراجعه کرده بود، او را به ضرب کارد از پا در آورد و کشت .

محاکمه این فرد در دادگاه جنایی انجام و ویژگی های منفی عبدالله شرخر در دادگاه مطرح شد. قاتل فردی افتاده حال و مستأصل بود که شرح مصائبش همه را تحت تأثیر قرار داد و در نهایت با رعایت تخفیف به هشت سال حبس محکوم شد .

سومین باری که نام عبدالله شرخر را شنیدم در قضیه متفاوتی بود :
وقتی در سال ۱۳۶۶ مجوز صدور پروانه وکالت برای قضات بازنشسته داده شد ، آقایی به نام «ع م» (ما هم از روزنامه ها یاد گرفتیم ! !) که قاضی بازنشسته و بسیار متشرع و ضمناً اهل قلم بود و کتابهایی هم نوشته بود، تقاضای پروانه کرد . طبق معمول اسمش در نشریه داخلی کانون درج شد تا اگر کسی اطلاع و شکایتی دارد اعلام کند .

یکی از همکاران مراجعه کرد . او را می شناختم . در زمانی که در کالج البرز درس می خواندم این فرد دبیر زبان انگلیسی بود و نمی دانم از همان زمان هم وکیل بود یا بعداً وکیل شده بود . به هر حال این همکار با نهایت خشم و عصبانیت شکایت کرد که آقای «ع م» در مقام بازپرس برای او قرار بازداشت صادر کرده ، حال آنکه هیچ گناهی نداشته و نهایت توهین و بدرفتاری را اعمال کرده است . طبیعی است توضیح ماجرا را به نحوی داد که آقای «ع م» مظهر ظلم و ستم و خودش آیت پاکی و بی گناهی جلوه گر شد .

آقای «ع م» را دعوت کردم (پرونده ایشان برای تهیه گزارش به من ارجاع شده بود) .
وقتی قضیه را به آقای «ع م» گفتم و توضیح خواستم گفت: بدیهی است که باید برای آقای «آ» (نام آن همکار ) قرار بازداشت صادر می کردم . او وصیت نامه عبدالله شرخر را با کمک یک سردفتر و یک خانم جعل کرده بود تا ثروت بی کران او را تصاحب کند . حال آنکه عبدالله شرخر زن و بچه نداشت !! این مرد بعداً محکومیت هم پیدا کرد .

آقای «ع م» پروانه اش را گرفت . چون مدارکی که ارائه داد و محتویات پرونده آقای «آ» هم صحت گفتارش را تایید کرد . نمی دانم با چنان محکومیتی چگونه پروانه وکالت آقای «آ» باطل نشده بود؟ شاید به تنزل درجه محکوم شده بود .

به منظور اینکه در حد امکان مطالبم دقیق باشد اضافه می کنم یادم نیست عبدالله شرخر اصلاً زن نداشت یا زن داشت و بچه نداشت . این موضوع در مورد جعلی که انجام گرفته بود موثر است . البته در روزنامه های آن زمان منعکس است . اگر کسی تمایل داشته باشد چه بسا بتواند سابقه را پیدا کند . والله اعلم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *